تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره اي از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكراركنان، مي دهد آزارم
و م انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت؟
نوشته شده توسط هيچكس در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 18:51 | لینک ثابت |

